محمد تقي جعفري
560
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
باكى نداشت ، زيرا بسى مردانه و از جان گذشته بود . با خويشتن مىگفت : چه مانعى دارد كه با اين سرو شكمبه دمساز نشوم و آن را از دست بدهم ، اگر موجوديت گنج سرشارى است رفتن يك دانه ناچيز چه آسيبى به آن گنج خواهد رسانيد ؟ بگذار صورت بدن مادى برود ، من كيستم ؟ مگر حقيقت من همين يك مشت اجزاء مادى است ؟ من داراى روح بىكرانم ، بگذار جايگاه نقش اين روح كه كالبد مادى است از بين برود . من همان نفخه لطف الهى هستم كه از ناى تنگ و تاريك بدن جدا و مستقل مىباشم . بگذار بانگ نفخه الهى به اين ناى ناچيز نشود ، باشد كه گوهر گران بهاى روح از صدف ننگين ماده بيرون رود و راهى جايگاه اصيل خود گردد ، مگر خدا نفرموده است اگر شما راست مىگوييد مرگ را آرزو كنيد . من راستگويم و در مقابل اين خطاب مقدس الهى جان را از دست خواهم داد .